محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

389

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه بانگ آن شنيده شود ؟ تو نيز دانائى در زمين وانگذاشتى ! » و غم و گريهء طالوت شدت گرفت ، و چون جلاد استوارى او را در پشيمانى بديد ، گفت : « اگر ترا پيش دانايى برم او را خواهى كشت ؟ » طالوت گفت : « نه » و جلاد از او پيمان گرفت آنگاه گفت كه زن دانا نزد اوست . و طالوت گفت : « مرا نزد وى ببر كه بپرسم آيا مرا توبه هست ؟ » و چنان بود كه اسم اعظم را اهل يك خاندان مىدانستند و چون مردانشان هلاك مىشدند زنان مىآموختند . و جلاد به طالوت گفت : « اگر او ترا ببيند بترسد و از خود بىخود شود . » و چون نزديك در رسيدند جلاد طالوت را بگذاشت و پيش زن رفت و گفت : « مگر منت من از همهء مردم بر تو سنگينتر نيست كه ترا از كشتن رهاندم و پناه دادم ؟ » زن گفت : « چرا . » گفت : « اكنون حاجتى با تو دارم ، اينك طالوت آمده كه از تو بپرسد آيا او را توبه هست ؟ » و زن از ترس بىخود شد و جلاد به دو گفت : « طالوت قصد كشتن تو ندارد و مىخواهد بپرسد آيا وى را توبه هست ؟ » زن گفت : « به خدا ندانم كه وى را توبه هست ولى جاى قبر پيمبرى را مىدانيد ؟ » گفت : « بله ، قبر يوشع بن نون را مىدانم . » و زن با آنها بيامد و دعا كرد و يوشع از قبر در آمد كه خاك از سر او مىريخت و چون آن سه تن را بديد گفت : « شما را چه مىشود ، مگر رستاخيز شده ؟ » زن گفت : « نه ولى طالوت از تو مىپرسد آيا توبه دارد ؟ » يوشع گفت : « او را توبه نيست مگر آنكه از پادشاهى دست بدارد و با فرزندان